"کی میره اونجا؟"

اسلحه را به سمت خلبان سیصد و نه ساله که از قضا تنها دوستش هم بود گرفت,کسی که از ابتدای سفر تا  فرود خارج از برنامه سفینه و پیدا شدن لاشه آن موجود عجیب تنها عضو خدمه بود قابل اعتماد باقی مانده بود.قابل اعتماد کلمه ای که طی این یک هفته که به نظرش مثل یک سال طول کشیده بود به هرکسی می گفتند که هنوز به آن "چیز" تبدیل نشده بود."دیگه نمیتونم بهت اعتماد کنم رفیق یه ربعی میشه کم حرف میزنی و انگار از سرمای لعنتی این خراب شده خوشتم اومده" دوستش سرش را کمی بالا آورد که نور کور کننده سومین و بزرگترین خورشید سیاره که از پشت سرش طلوع می کرد چشمش را زد. یک قدم به عقب برداشت.نیمرخ ضد نور شده دوستش را می دید که جیغ می کشید و شاخک های بلند و تیزی از سینه اش بیرون می زد.آخرین چیزی که سیاره مقصد بود که هرگز به آن نرسیدند; زمین.

/ 0 نظر / 8 بازدید