"کی میره اونجا؟"
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

اسلحه را به سمت خلبان سیصد و نه ساله که از قضا تنها دوستش هم بود گرفت,کسی که از ابتدای سفر تا  فرود خارج از برنامه سفینه و پیدا شدن لاشه آن موجود عجیب تنها عضو خدمه بود قابل اعتماد باقی مانده بود.قابل اعتماد کلمه ای که طی این یک هفته که به نظرش مثل یک سال طول کشیده بود به هرکسی می گفتند که هنوز به آن "چیز" تبدیل نشده بود."دیگه نمیتونم بهت اعتماد کنم رفیق یه ربعی میشه کم حرف میزنی و انگار از سرمای لعنتی این خراب شده خوشتم اومده" دوستش سرش را کمی بالا آورد که نور کور کننده سومین و بزرگترین خورشید سیاره که از پشت سرش طلوع می کرد چشمش را زد. یک قدم به عقب برداشت.نیمرخ ضد نور شده دوستش را می دید که جیغ می کشید و شاخک های بلند و تیزی از سینه اش بیرون می زد.آخرین چیزی که سیاره مقصد بود که هرگز به آن نرسیدند; زمین.


Xeno-mos
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دکمه ای را که علامت ایکس روی آن حک شده بود برای چند لحظه فشار داد و به همان حالت نگاه داشت , مثل همیشه مایع لزج شفافی از دهانه لوله خرطومی شکل دستگاه خارج شد که حشره ای شبیه به کفشدوزک اما تقریبا به اندازه یک بند انگشت را در بر گرفته بود.حشره که صفحه نمایش کوچک دستگاه نام زِنوماس(xeno-mos) را در توصیفش به کار برده بود پس مدتی تقلا توانست خودش را از میان ماده لزج محاطی به بیرون پرت کند و پس از کمی تلوتلو خوردن حالت عادی اش را بازیابد. نمایشگر وضعیت دستگاه مخلوق را در موقعیت [استیبل] ارزیابی کرد. تازه دستش را از روی دکمه ایکس برداشت و دو جوی استیک(joystick) پرچ شده بر روی کنترلر (controller) دستگاه را در دست گرفت و جوی استیک سمت راست را اندکی به پایین فشار داد. حشره بالهایش را باز کرد و با فشرده شدن دکمه سبز رنگ شروع به بال زدن کرن و در فضای اتاق به پرواز درآمد. حشره را روی میز تحریر کوچکی نزدیک پنجره فرود آورد و چند لحظه به بالهای سبز و قرمز آن خیره ماند. کنترلر را روی تنها مبل اتاق رها کرد و به آشپزخانه رفت.برای ناهار 3 تکه قارچ کمیاب موسوم به تارتان داشت که از دستفروشی در نزدیکی تنها شهر این اطراف که هنوز آخرین چاه آب آن کاملا خشک نشده بود خریده بود. کمی از قارچ را چشید، مزه خاصی نداشت اما امیدوار بود که مقوی باشد. بی دلیل ساعتش را نگاه کرد; چهار و بیست دقیقه یک بعد از ظهر سرد زمستان سال 1443 هجری شمسی.از وقتی یادش می آمد زمستان بود و آسمان قرمز تهران که تنها در افق اندکی به خاکستری میزد هرگز چیزی جز چند تکه ابر بی رنگ به خود ندیده بود.دیگر دلیلی نداشت که از پنجره بیرون را نگاه کند حتی یادش نمیامد چرا پرده را نکشیده بود یا آخرین بار کی آن را باز کرد بود.از درون آشپزخانه سرک کشید تا نگاهی به سرگرمی ارزان قیمت جدیدش بیندازد که در اولین تلاش آن را با موفقیت فرود آورده بود اما سر جایش نبود، بلافاصله صدای برخورد جسمی را با شیشه شنید; حشره بود که خود را به شیشه کوبیده بود و پایین افتاد اما بلافاصله بلند شد و شروع به تقلا کرد..بارها و بارها خود را به شیشه کوفت تا جایی دیگر تحمل صدایش ممکن نبود.ناامیدانه کنترلر حشره را که به نظر دیگر کار نمی کرد روی میز تحریر گذاشت و اندکی لای پنجره را باز کرد. حشره به سرعت راهش را به بیرون یافت و پس از کمی بی هدف پرواز کردن تصمیمش را گرفت و به سمت خورشید سرخ رنگی که در خاکستری افق گم می شد پرواز کرد.


Call of Duty
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی: وبلاگ ، پرشین بلاگ

گروهان ما از جا یی وارد قضیه میشه که تیپ یازده تفنگداران دریایی ارتش امریکا موفق میشه اون تپه ی خاکی کنار خونه ی سابق ما رو با تلفات زیاد و علیرغم جانفشانی نیروهای مردمی تصرف کنه..اون تپه البته چندان استراتژیک نیس..اما واسه اونا خیلیه و طبیعتا اون چه از تیپ یازده تفنگداران دریایی ارتش امریکا باقی مونده با پاداش و ترفیع زیاد روبرو میشه به طوری که بعد از اون فتح از دوازده نفر باقی مونده ی اون تیپ هشت نفر ژنرال میشن و بنگاه سخن پراکنی خود باخته ی سی ان ان این پیروزی خفیف رو تو بوق و کرنا میکنه تا دلتون بخواد روش مانوور میده و ازش به عنوان فتح الفتوح یاد میکنه..

گروهان ما در یه همچی مقطع حساسی وارد قضیه میشه..مظلوم و بی سر و صدا و تنها واسه شاد کردن دل رهبر و مردم عزیز کشور اسلامیمون

 گروهان ما رو به خصوص برای چنین روزها و عملیات ظریف و تعیین کننده ای آموزش دادن و توجه داشته باشین که شکست تو این عملیات میتونس علاوه بر تضعیف روحیه ی سپاه اسلام اعتبار گروهان رو هم پیش رهبر معظم انقلاب و حتی فرماندهان و استراتژیست های سپاه کفار خدشه دار کنه. این طور گه گفته میشد اونا حساب ویژه ای رو این گروهان باز کرده بودن و موقع طرح نقشه برای حمله به ما..در واقع دو نوع کاملا متفاوت از راهکار های عملیاتی رو در نظر میگرفتن..با و بدون گروهان ما.

صبح اولین روز احضار رو فراموش نمینم..

حاج اصغر بچه هارو واسه حضور وغیاب به صف کرده بود. تو صورت تک تک بچه ها میشد یه لبخند خالصانه و تو دلای صیقل خوردشون چهره ی تابناک رهبرمونو دید

...پویا حقانی... و من داد میزنم یا مهدی که حضور بی ارزش خودمو به اطلاع حاجی برسونم.. به همین ترتیب ..سیاوش افشار..بابک ترقی..حاج حامد دهنوی ..حمید عبدالحسینی..فرخ شادبهر..فربد احمدوند ..میلاد آرام نیا..پیام برومند..پیام برشکار..یحیی حسینمردی وآرش شابختی و طبیعتا امیر حسین دزفولی..یل گروهان 

همه یا مهدی گویان آمادگیشون رو واسه جانفشانی و در صورت قابل دونستن آقا امام حسین نوشیدن جرعه ای از قدح شهادت اعلام میکنن.

مانی کاشیان نتونسته خودشو به خاطر بیماری واریکاسل به عملیات برسونه که این مساله میتونه لطمات جبران ناپذیری به خلاقیت گروهان یا اون چیزی که خود سید اسمشو بداهگی عملیاتی در شرایط خاص گذاشته بزنه

 و اما حاج اصغر کشتکار فرمانده ی گروهان..

جانباز بیست و دو درصد جنگ تحمیلی مداح اهل بیت و دارای مدرک دکترای مکانیک سیالات از هاروارد;

شب عملیات همه مون حال عجیبی داریم که از اونجایی ناشی میشه که باید طوری قضیه رو تنظیم کنم که سپیده نزده غافلگیرشون کنیم.

اسلحه ها و فشنگ ها بین بچه ها تقسیم میشه .مونده دعای ندبه که اونم با هنر نمایی خاضعانه ی خود سید میزنیم به بدن..دیگه چیزی نمونده ..بچه ها به صف شدن و داریم..یا حسین ها و یا زهرا ها رو به پیشونی هم قطارامون میبندیم

.. من واسه بابک ..فربد واسه من..فرخ واسه فربد و.. ته صف سیاوش و میلاد سر اینکه کدومشون آخرین یا زهرا رو ببنده با هم خوش و بشی میکنن که حاکی از روحیه ی بالاشون تو این دمدمای عملیاته.

دیگه آماده ایم..رمز عملیات غریب الاطوار ۳

.....  یا حسین....صدای حاجیه که تو گوشمون میپیچه... همه با هم.. با توجه به آموزشهای ویژه ای که واسه همچی عملیاتی دیدیم..همه با هم حمله میکنیم..

عملیات رو کمی دیر تر از موعد مقرر شروع کردیم..اونا خواب نیستن..به نظر میرسه اگه در موعد مقرر یا حتی زودتر از موعد مقرر هم حمله میکردیم خواب نبودن

اولین گلوله ما تحت حاجی رو میشکافه و غرق در خونش میکنه..حاجی رو زمین میغلته و داد میزنه کونم..کونم..

بچه ها با توجه به آموزش خاصی که واسه چنین عملیاتی دیدن طبق نقشه و در محل های از قبل تعبیه شده در چنین نقاط نه چندان استراتژیک سنگر میگیرن

فرخ که ارادت خاصی به حاجی داره میره سراغش و میکشونتش پشت سنگر که همزمان میشه با رگبار سنگین اما بی هدف و از سر درماندگی نیرو های امریکایی که مشخصا در مقابل توان عملیاتی بالای بچه ها عاجز شدن... تو این حال و هوا حاجی که خون زیادی ازش رفته از فرخ که داره سعی میکنه جلوی سرازیر شدن اشکاش. بگیره میخواد گوششو نزدیک دهنش ببره..و صدای نصرو من الله حاجی با صفیر گلوله های کفر آلود دشمن قاطی میشه..هنوز جمله ی حاجی تموم نشده که فرخ لبشو میچسبونه به لب حاجی .. دیده بان امریکایی شاهد این صحنه س مطابق عادت امریکایی ها بی چنبه و این حرفا..از خود بی خود میشه و در جواب بقیه ی دوستاش که هی از اون پایین ازش میپرسن چه خبر..چه خبر ه مالکوم..صحنه رو با ولع خاصی که نشون دهنده ی تربیت نا درستشه واسه بقیه تعریف میکنه و این بوسه ی عرفانی رو به کل چیز دیگه ای جلوه میده..این تعاریف بقیه ی سرباز ها رو هم از خود بی خود میکنه و کاری که که میکنن اینه که لخت و عور بهه سمت نیرو های ما میان..اونم بدون اسلحه,

این کارشون مارو سخت تحت تاثیر قرار میده و منقلب میکنه..به علاوه میدونیم که میتونیم از همخوابگی با کفار..در صورت فاعل بودن در جهت تعالی روحمون کمک بگیریم..

البته اونا تو این زمینه خوب توجیه نشده بودن و فک میکردن این روش به تعالی رسوندن روح در مورد خودشونم صدق میکنه..این چیزی بود که بعدا فهمیدیم.. وقتی که حاجی سومین نزدیکی از راه مقعد خودشو هم تجربه میکرد..این کار واسه حاجی دو فایده داشت:

..( یک: کمک به تعالی روح یه گناهکار دو: گرفتن خسارت پارگی مقعد از ستاد کل نیروهای مسلح..چرا که پارگی در اثر عبور گلوله از جمله صدمات طبیعی جنگ تلقی میشد و خسارتی به صاحب عضو شکافته شده تعلق نمیگرفت.. در توضیح این ماده ی قانونی هم فقط یه خط نوشته شده بود : تو جنگ که حلوا تقسیم نمیکنن.. در کتابهای چاپ جدید تر به جای تقسیم..از واژه ی پخش استفاده شده بود.پایان قسمت اول)


Absurd
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی: وبلاگ ، پرشین بلاگ

پا شدم,اونم پا شد,من نشستم.


Free teen sharing programs,coming soon
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی: وبلاگ ، پرشین بلاگ

ازونجا که ايران زمين ديگه سوت و کور شده..به زودی در اين مکان نرم افزاری جهت داونلود دختر و پسر های مورد نظر شما عرضه خواهد شد. جهت اطمينان ازينکه  شما کاربر گرامی شخص مورد نظر را تاانتها داونلود خواهيد کرد ,برنامه طوری تنظيم شده  که اعضای بدن وی به ترتيی که از نظر گراميتان خاهد گذشت , داونلود شود:۱-سر ۲-دست ها ۳-زانو-۴-پا ها از ساق به پايين ۴-شکم ۵-گردن۶-...


AIN'T TALKIN' 'BOUT ROB
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی: وبلاگ ، پرشین بلاگ

۷ سال پيش در يه همچی روزايی دبير زبان کلاس دوم ۳ دبيرستان البرز , آقای علیپور ,با ورود به کلاس با جمله ی شيرينی روی تخته روبرو شد:" معلم گرامی روزتو بکن تو کونت" اينو سيامک نوشته بود. به نظرم الآنم اين حرف به قوت خودش باقيه , گرچه آقای رادان در روز نيروی انتظامی واسه شنيدنش برازنده تر به نظر ميرسه.


They want the planet back
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی: وبلاگ ، پرشین بلاگ

..بالاخره روزی آنها که اسمشان را بيگانه گذاشته ايم باز خواهند گشت و سياره شان زمين ; که ما اسمش را به زمين تغيير داده ايم , پس خواهند گرفت .

پس از اين تی شرت ها با آرم Alien بخريد , تا در امان باشيد. تلفن مرکز پخش : ۰۰۹۸۲۱۴۴۱۳۴۵۹۰-۹۸


Don't cry for barcelona
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی: وبلاگ ، پرشین بلاگ

اولگوئر..مادرتو...


NH4CL
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی: وبلاگ ، پرشین بلاگ

يه منحرف جنسی , شب, تو دٍه, سوار خر, تو قبرستون... و زوزه ی يه شغال  سه چشم.


Everyhing where it belongs
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ دی ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی: وبلاگ ، پرشین بلاگ

See the safety of the life you have built

and See the animal in his cage that you built

Better not look him too closely in the eye,
Are you sure what side of the glass you are on

 N I N  با دخل و تصرف


freestyle street lovers
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی: وبلاگ ، پرشین بلاگ

وقتی ببينمت, نه مسحور و معلق در آغوش گرگ وميش و نه نگران و نگران زيبايی شکننده ات عنان از کف نخواهم داد که يحتمل فقط با خودم خواهم گفت که بد چيزی بود اين يارو و چن دقه بعدم به کلی فراموش ميکنم که اصلا چيزی بود يا نه..چن دقه بعد که اتفاقی حميدو سر را ميبينم.


Uretic Memory
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی: وبلاگ ، پرشین بلاگ
تو بدون شک مظلومانه ترین نقش رو در خاطرات کودکی ونوجوانی من داشتی. حالام که آویزونت کردن, یادش بخیر وقتی میگفتم سینا,مادرتو..سینا قاطی میکرد و عر میزد که با کی بودی ؟ منم لبخند میزدم و اسمتو به زبون میاوردم:صدام , بدرود مظلوم ترین خاطره ی کودکی.
ُTrip Like i do
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی: وبلاگ ، پرشین بلاگ

با چيزهای قيمتی و شکننده بايد با احتياط رفتار کرد,با وسواس لمسشان کرد..

خدايا, من باهات چيکار کردم؟

DM


back the planet
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی: وبلاگ ، پرشین بلاگ

I only wish i could make you laugh,like i do


۱۶
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی: وبلاگ ، پرشین بلاگ

"در دیوسی کم مگذارید و خرسند باشید"

 

                                                        عبيد زاکانی

دوستان با سواد من..ديوس: نا بکار ــــــــــــ   ديوث:مردی که نسبت به همسر خويش بی غيرت است.


← صفحه بعد